سرخط خبرها
خانه / زندگی نامه / زندگی نامه

زندگی نامه

هر انسانی با توجه به شرایط، مشاغل و وضعیتی که داشته است، خاطراتی دارد، مسائلی در ذهنش می گذرد. تمام این خاطرات ومسایل وقتی به رشته تحریر و تدوین در می آیند «تاریخ یک کشور» و یا «تاریخ یک نهضت» را شامل می شود. تصورمن در بحث خاطرات اینگونه می باشد: وقایع اتفاق افتاده مانند قطعات کوچک هستند، چیزی شبیه به یک پازل یا جدول. مثلاً پازل یک درخت پانصد تکه ای. اگر هر یک از این تکه ها و قطعات به درستی در کنار هم چیده شوند در نهایت شکل درخت مشخص می شود. در انقلاب ما هم همین گونه است. اشخاصی که در انقلاب بودند مانند همین تکه ها و قطعات هستند. وقتی دوران های مختلف این زندگی این افراد و مسایل مطرح می شوند و کنار هم قرار می گیرند معنایی خاصی پیدا می کند و تصویری از دورانی ارایه می دهد که برای آن زحمات زیادی کشیده شد و خون های بسیاری ریخته شد که تمام آن جنبه های مختلفی داشته است. بنابراین من به بحث «تدوین تاریخ شفاهی» ارج می نهم و خودم را نقطه کوچکی دراین مجموعه می بینم. همان قدر که تاثیر کوچکی در شکل دهی این جدول و پازل داشته باشم. مهمترین مسله در بحث تاریخ شفاهی و تدوین تاریخ انقلاب بحث اندیشه های امام، به عنوان رهبر انقلاب، است. وظیفه ماست که اندیشه های امام را به نسل سوم و چهارم بشناسانیم و معرفی کنیم. این دو نسل و نسلهای بعد از آن با امام آشنایی ندارند. نسل دوم انقلاب هم آشنایی چندانی ندارد. نسل اول هم به مرور از گردونه خارج می شوند و چیزی که به دست نسل سوم می رسد کتاب هایی چون «جنگ تمدن ها» و یا «اسلام و غرب » و مقاله هایی از این قبیل است. در این راستا آنچه اهمیت دارد امانت داری در تدوین تاریخ است. یعنی تاریخ را همان گونه که اتفاق افتاد بیان کنیم و تاریخ سازی نکنیم. به این جهت بحث تاریخ انقلاب اهمیت پیدا می کند. اما نگاه من در قضایا؛ من در روایت و تحلیل وقایع انقلاب، قضایا را از مکتب اهل بیت یا مکتب تشیع بررسی می کنم. در ثبت تاریخ یک نظام، یک انقلاب یا یک کشور به نظر من دو عامل مهم وجود دارد. اول اینکه صادقانه برخورد شود. تاریخ نگاری نباید با تحریف تاریخ همراه باشد. باید تاریخ را واقع بینانه، آنچنان که هست بیان کنیم. نکته دوم در تاریخ و طرح آن باید پیوند و پیوستگی آن رعایت شود. اگر قرار است من تاریخ را به عنوان تاریخ شفاهی یا خاطرات بگویم قدم اول این است که من این تاریخ را تجربه کرده ام و نیز اصل امانت داری در آن رعایت شود. کتابی از شعائیان (مبارز ملی گرا) خوانده بودم که پشت آن نوشته شده بود :«گذشته چراغ راه آینده است». یعنی اگر گذشته بخواهد چراغ راه آینده باشد باید واقعیات مطرح و بیان شود. حوادث را آنچنانکه اتفاق افتاده بگوییم، نه آنگونه که به سلیقه خودمان است.

محمد هاشمی

مهاجرت به نوق

حاج میرزا علی هاشمی بهرمانی اصالتاً اهل شهر رفسنجان بود. روزگاری که رضا شاه روی کار آمد، اقدام به کشف حجاب خانم ها کرد. آجان ها مأمور بودند که نگذارند خانم ها با چادر بیرون بیایند. آنها باید پالتو و کلاه می پوشیدند. در آن ایام اگر چه خرید و اکثر امور خارج از منزل به عهده آقایان بود، اما خانم ها هم مجبور می شدند برای انجام بعضی کارها (مثل حمام و یا میهمانی) از منزل خارج شوند. در این هنگام با آزار واذیت آجان ها مواجه می شدند. آنها چادر را از سر خانم ها می کشیدند و این مشکل بزرگی برای خانم ها بوجود آورده بود. خانواده من و پدرم در این مسائل بسیار متعصب و متدین بودند. به این علت آنها از شهر به روستا مهاجرت کردند. در روستا نیرو های آجان نبودند. تنها یک امنیه (ژاندارم) وجود داشت. آن هم نه در تمام روستاها. امنیه حدود بیست تا سی روستا را پوشش می داد و در طول شصت هفتاد کیلو متر تنها دو ژاندارمری بود. به همین علت خانم ها در روستا، آزار مأمورین شاه را نداشتند. پدرم به روستای بهرمان رفت و همانجا ماند. حتی وقتی محمد رضا شاه آمد و حکومت تغییر کرد، دیگر به شهر برنگشت. در حقیقت خانواده من برعکس امروز که از روستا به شهر مهاجرت می کنند. از شهر به روستا مهاجرت کردند و انگیزه شان هم تنها مسائل دینی بود. جد سوم من حاج هاشم دارای املاک وسیعی در اطراف رفسنجان تا یزد بود. در تمام این مناطق مالکیت خصوصی بود. در آن ایام نه بزرگ مالک وجود داشت و نه خان. حاج هاشم املاکش را به فرزندانش واگذار کرد و پدر بزرگ من (آقا احمد) صاحب زمین های روستا ی نعمت آباد و بهرمان شد. البته کل زمین های روستا متعلق به پدر بزرگ من نبود. او درهر روستا چند سهم (چند هکتار) زمین داشت. فرزندان پدر بزرگ که پدر و عمه ها و عمو های من می شدند، بین خودشان توافق عاقلانه ای کردند که هر کدام از یک روستا ارث ببرند. مثلاً زمین هایی که در روستای بهرمان بود به پدرم رسید و زمین هایی که در روستای نعمت آباد بود به عمویم رسید و زمین هایی که در روستای دیگر بود به دیگر عموها و عمه هایم رسید. بدین ترتیب پدرم ـ حاج میرزا علی ـ به منطقه ای که میراث پدرش بود رفت و در آنجا مشغول فعالیت کشاورزی شد. دوازده سهم از اراضی آن روستا متعلق به پدر من بود. او در آن منطقه چاهی زد و فعالیت کشاورزی اش را توسعه دادو صد هکتار دیگر به جهت توسعه فعالیت های کشاورزی به آن دوازده سهم که حدوداً بیست هکتار می شد افزود. توسعه فالیت های کشاورزی بعدها توسط برادرانم ادامه یافت. به همین میزان با ازدواج خواهران و برادران هم اعضای خانواده زیاد و تکثیر شد. نظام روستا در منطقه نوق و روستای بهرمان هیچ گاه نظام خان و رعیت وجود نداشت و اراضی آن هم هیچ وقت در تملک شاه و خاندان پهلوی و دولت در نیامد، حتی شکل اراضی خالصه را به خود ندید. املاک در آنجا خصوصی بود. حداقل در زمان اجداد من اینگونه بود. روستا توسط یک نظام شورایی که متشکل از کدخدا، دشتبان، آسیابان، حامی، ریش سفیدان و معتمدین بود، اداره می شد. کدخدا در نوق توسط مردم انتخاب می شد نه از طرف دولت. اما واسطه ای بین مردم روستا و مأمورین دولتی بود. مثلاً ماموران ثبت احوال هر چند وقت یکبار برای سرشماری می آمدند، به منزل کد خدا می رفتند و برای کودکان تازه متولد شده شناسنامه صادر می کردند. یا دیگر مأموران دولتی از طریق کدخدا با مردم ارتباط بر قرار می کردند. کدخدا هر چند وقت یکبار تغییر می کرد. مدتی کدخدا محمد، کدخدا ده بود. مرحوم که شد مردم کس دیگری را انتخاب کردند. فرد بعدی که در نظام روستا نقش مهمی داشت، دشت بان بود. او از صحرا و باغات مراقبت می کرد و مسئول تقسیم آب در زمین ها بود. هر کس به نسبت زمینی که داشت مدت زمان معینی، توسط دشتبان، آب به زمین هایش می رسید. محور تقسیم آب در شش روز و بر اساس ۲۴ ساعت بود. در ده کمتر کسی بود که ۲۴ ساعت آب می داشت. دشتبان بوسیله « تشته » مشخص می کرد که هر کس چه مدت زمان و چه مقدار آب می تواند داشته باشد. حمامی فرد دیگری بود که در نظام روستا نقش مؤثری داشت. حمام روستا عمومی بود و مالکیت خصوصی نداشت. متعلق به همه مردم بود. به این علت یک نفر به عنوان « حمامی » را استخدام می کردند تا حمام را گرم کند، تمیز کند و مراقبت های لازم را به عمل آورد. تنها یک حمام هم در روستا بود که صبح آقایان از آن استفاده می کردند و عصر ها خانم ها. آسیابان هم در این نظام و خدمات عمومی مشارکت داشت. در آن زمان نانوایی عمومی نبود و کیسه های آرد آماده شده تحویل کسی نمی دادند. هر خانواده خودش از گندم ، آرد و نان تهیه می کرد. منتها گندم را می داد به آسیابان و آسیابان این کار را انجام می داد. دو نوع آسیاب داشتیم. یک نوع آهنی بود که با آب کار می کرد. نوعی هم با گاو کار می کرد. این افراد که مسئول خدمات عمومی روستا بودند هریک حق و حقوقی داشتند که توسط مردم روستا پرداخت می شد. در آن ایام پول نقد کمتر وجود داشت و یک نظام اقتصادی مبادله کالا بر روستا حاکم بود. مردم به نسبت زمینی که داشتند واز محصولی که برداشت می کردند حق کدخدا، دشتبان، حمامی و آسیابان را می دادند. مثلاً قرار می گذاشتند سالی یک تن گندم سهم کدخدا باشد. این مقدار بین مالکین تقسیم می شد و هر کس به نسبت سهم خود را پرداخت می کرد. مبادله اقتصادی در تمام روستا اینگونه بود. حتی در روستا دکانی بود که صاحب آن را «پیله ور» می گفتند. چیزی شبیه به سوپر مارکت های امروزی. بیشتر از ۹۰% خرید مردم بدون پول بود. در عوض تخم مرغ، گوشت، گندم، پنبه یا دیگر کالاهای خود را به پیله ور می دادند و مایحتاج خود را تهیه می کردند. گاهی هم به ندرت پول رد و بدل می شد. پیله ور هم اجناس خود را و یا پولی را که داشت به شهر می برد و دیگر اقلام را تهیه می کرد. در روستا تمام کارها روی نظام های قرار دادی خاص خودش بود. نظام های کاربردی که به قرار داد و توافق همه مردم روستا در آمده بود و خیلی راحت انجام می شد. هر کس وظایف خود را می دانست و به خوبی آن را انجام می داد.

نظام آموزشی در روستا

نظام آموزشی در روستاها در ایام قدیم نظام مکتب خانه ای بود. در روستای ما نیز دو مکتب خانه، یکی برای دختران و دیگری برای پسران وجود داشت. مکتب خانه هاعموماً تحت نظر یک نفر به عنوان مدیر مکتب خانه اداره می شد. او هم مدیر، هم مربی و هم معلم بود که با عنوان «ملا» خطاب می شد. در سنین پائین ـ تا سن ۱۰ سالگی ـ مکتب خانه ها مختلط بودند. اما از سنین ده سالگی به بالا شاگردان دختر و پسر مجزا می شدند. مدیر یا معلم مکتبخانه دخترانه از میان خانم ها و معلم پسرانه نیز از میان آقایان انتخاب می شد. مدیر مکتب پسرانه شخصی به نام «سید حبیب» بود. دروس از الفبای فارسی و عربی شروع می شد. ابتدا الفبا همراه با اعراب فارسی و عربی آموزش داده می شد. مثلاً (الف) فتحه، ضمه و کسره. فتحه «سر» بود، ضمه «بر» و کسره «زیر». تلفظ هاهم اَ- اُ- اِ و می گفتند الف سر داره، بر داره و زیر. الف دوسر داره، دو بر داره . دو زیر (تنوین) . بعد از آموزش الفبا، آموزش قرآن از جزء آخر (عم جزء)شروع می شد. به موازات آموزش عم جزء، ادبیات فارسی آموزش داده می شد. بعد از این مرحله به آموزش ریاضی و نجوم (ستاره شناسی) پرداخته می شد. برای ادبیات فارسی از کتبی نظیر: بوستان و گلستان سعدی و یا کلیله و دمنه استفاده می شد که پس از خواندن این متون دانش آموز تقریباً به خوبی با ادبیات فارسی آشنا می شد. مرحله بعد از این، دروس حوزوی (قدیم) بود که این مرحله نیز خود به دوره های مختلف از سطح تا خارج تقسیم بندی می شد.

معتمد روستا

علاوه بر افراد ذکر شده حضور افراد دیگری نیز در نظام روستا بسیار مفید و مهم بود. عقد و ازدواج و گره گشایی از مشکلات مردم توسط ریش سفید یا معتمد روستا انجام می شد که پدر من یکی از این معتمدین بود. پدرم ـ حاج میرزا علی هاشمی بهرمانی ـ دارای تحصیلات رایج قدیم ومکتب خانه‌ای بود. در آن دوره در مکتب‌ها قرآن، نهج البلاغه ،‌ادبیات فارسی ،معارف اسلامی و کتابهای دیگری همچون کلیله و دمنه تدریس می‌کردند.ایشان این دوره‌ها را گذرانده بود. به این علت در منطقه و محدوده‌ی جغرافیایی روستایمان از افراد باسواد به شمار می آمد . پدرم سه ویژگی داشت : یکی اینکه او انسان مسلمان و متعبدی بود. با قرآن مؤانست داشت و اوقات فراغت خود را بیشتر با خواندن قرآن می‌گذراند. دوم اینکه از افراد صاحب نفوذ و محل رجوع مردم روستا بود و اهالی به دلایل مختلفی همچون گرفتاری مالی و مشکلات و مسایل دیگر به او رجوع می‌کردند از رفسنجان و حتی از شهرهای دیگر مثل یزد مراجعه کننده داشت. این درحالی بود که طی کردن این مسیر ۶۰ کیلومتری از رفسنجان با وسایل سفر آن روز گار دشواری بود و این فاصله در طول دو روز طی می‌شد . با این حال پدرم با سعه‌ی صدر گشاده رویی، مردم را می‌پذیرفت و می‌کوشید مشکلات آنان را برطرف کند. همین موضوع سبب شده بود منزل ما حالت یک کانون را پیدا کند. از مناطق دور و نزدیک هر کسی که به منزل ما مراجعه می‌کرد، مورد استقبال افراد خانواده قرار می‌گرفت و چون در آن ایام مسافر خانه‌ای در آن حوالی نبود ما همیشه ،‌مهمان داشتیم و از این جهت مادر و خواهرهایم زحمت زیادی در پخت و تهیه غذا برای پذیرایی از مهمانان می‌کشیدند. سومین ویژگی پدرم منیع الطبع و سخی بودن ایشان بود. او هر چه را که در دور و بر خود داشت می‌بخشید و می‌گفت خدا کریم است. هیچ وقت دارای ذخیره‌ی مالی نبود. مثلاً در آن دوران باغ و درخت میوه داشتیم، ایشان می‌رفت به داخل باغ و به کارگران می‌گفت هر چه میوه در باغ است را بچینند و بسته‌بندی کنند.سپس همه‌ی آنها را بین مردم توزیع می‌کرد و اندکی از آن را هم به منزل می آورد.پدرم اگر هم بخاطر فروش محصولات کشاورزی رایج آن روز که عمدتاً پنبه و گندم بود پولی به دست می‌آورد آن را هم ذخیره نمی‌کرد بلکه به افراد نیازمند می‌بخشید. معاش، هم از طریق فروش همین محصولات کشاورزی تامین می شد .

تولد و خانواده

یک سال بعد از کودتای شهریور ۱۳۲۰، که باعث سقوط رضاشاه و روی کار آمدن محمد رضاشاه شد، در ۷/شهریور/ ۱۳۲۱ش به دنیا آمدم. پدرم حاج میرزا علی به خاطر علایق مذهبی که داشت نامم را محمد گذاشت. خانواده‌ی ما خانواده‌ی پرجمعیتی بود، ۱۳ خواهر و برادر بودیم. آن ایام به دلیل نبود پزشک و بهداشت ومعمولاً مرگ و میر کودکان زیاد بود به همین دلیل ۴ تن از بچه‌های خانواده ی ما پیش از رسیدن به ۵ سالگی از دینا رفتند و از مجموع آن ۱۳ کودک خانواده، ۹ نفر زنده ماندند و من در بین بازماندگان، آخرین فرزند خانواده هستم. البته بعد از من دو بچه‌ی دیگر به دنیا آمدند و متاسفانه هر دو یکی در یک سال و نیم و دیگری در ۵ سالگی مرحوم شدند و من ته تغاری خانواده شدم.نه نفری که ازما باقی ماندند سه نفر اول خواهرانم بودند و اولاد چهارم حاج قاسم بود که مرحوم شد. اولاد پنجم آقای شیخ اکبر است. پس از ایشان یک خواهرو برادر( محمود و احمد و من ) هستیم. در ایام کودکی من که اصول و فروع دین را از سه، چهار سالگی آموخته بودم، بچه‌های روستا را درمسجد جمع می‌کردم. به آنها نماز و احکام آموزش می دادم و نماز می‌خواندیم. در بین همین بچه‌ها بود که هیئت سینه‌زنی کودکان را راه انداختم. علم کوچکی هم درست کرده بودیم . برای عاشورا در همان فضای محلی با بچه‌ها عزاداری می‌کردیم. جذابیت عزاداریمان تاثیر زیادی داشت، خیلی‌ها هم می‌آمدند سینه‌زنی می‌کردند. با اخوی ـ شیخ اکبر ـ ۸ سال اختلاف سنی دارم.وقتی ۷ساله بودم او برای تحصیل به قم رفت. به این ترتیب ما با هم هم بازی نبودیم و به آن معنا با هم بزرگ نشدیم .در آن دوران بازیهای مختلفی می‌کردیم. ولی ایشان بازیهای متداول و معمولی را که بچه‌ها می‌کردند انجام نمی‌داد.

تحصیلات

در خانواده فرد بی سواد وجود نداشت و حتی خواهران من نیز به مکتب رفتندو از سوادآن زمان بهرمند شدند. وقتی به سن هفت سالگی رسیدم مرا به مکتب خانه فرستادند وسه سال در آنجا درس خواندم. اولین آموزه‌های من هم خواندن قرآن و گلستان و بوستان بود. در سن ۱۰ سالگی، یعنی در سال ۱۳۳۱ ،‌اولین دبستان دولتی در روستای ما آغاز به کار کرد . برای این دبستان معلمی را از شهر فرستادند و یکی از اهالی روستا، خانه‌ی خود را در اختیارش قرار داد و در واقع خانه آن روستایی به مدرسه تبدیل شد. معلم در آن خانه مستقر شد. او هم معلم بود و هم مدیر و هم ناظم و یک تنه همه‌ی کارهای مدرسه را انجام می‌داد. در ابتدا از کلاس اول ابتدایی شروع نکرد بلکه از بین بچه‌های مکتب خانه تعدادی که در سنین بین ده تا پانزده سال قرار داشتند – امتحان گرفت و تعیین سطح کرد و بدینگونه عده‌ای را برای کلاس اول تعدادی را برای دوم و عده‌ای را برای سالهای سوم، چهارم و پنجم انتخاب نمود و کلاس‌های دوره‌ی ابتدایی را اینگونه آغاز کرد. تعداد دانش آموزان حدوداً به ۶۰ تا ۷۰ رسید و من در کلاس سوم پذیرفته شدم.تعداد کلاس سومی ها در کلاس سه نفر بود. من، خواهر زاده ام و پسر خاله ام. طبق شرایط من می بایست شاگرد اول باشم، خواهر زاده ام شاگرد دوم و پسر خاله ام شاگرد سوم . روش تدریس او اینگونه بود که برای کلاس چهارم و پنجم تدریس می‌کرد و وظیفه تدریس در کلاسهای پایین‌تر را به عهده‌ی یکی از بچه‌های کلاس بالاتر می گذاشت. مثلاً کلاس پنجمی‌ها به کلاس سومی‌ها یا چهارمی‌ها به دومی‌ها درس می دادند . من دوره‌‌ی ابتدایی را در روستا گذراندم. اما برای ششم ابتدایی به دلیل نبود کلاس برای ششمی‌ها ،‌مجبور به عزیمت به رفسنجان یا جاهای دیگر بودیم.به این علت قرار شد همان معلم، دروس کلاس ششم را هم برای داوطلبان تدریس کند و بعد ما را به رفسنجان معرفی کند تا در آن جا به صورت متفرقه امتحان بدهیم و در صورت قبولی مدرک ششم ابتدایی را بگیریم. بنابراین من کلاس ششم را به همین شیوه در روستا خواندم و سپس به صورت متفرقه به همراه دیگر همکلاسی‌ها به رفسنجان رفتم و امتحان دادم و پس از قبولی مدرک ششم ابتدایی را اخذ کردم. بعد از آن تحصیلاتم را در قم به صورت دروس حوزوی و کلاسیک ادامه دادم. به شرحی که خواهد آمد از سال ۳۶ تا ۴۰ در قم مشغول تحصیل بودم. در طی همین دوران بود که وارد مبارزات علیه رژیم شدم. بدنبال جریاناتی که اتفاق افتاد در سال۱۳۴۰ مجبور به ترک قم شدم. ادامه تحصیلاتم را در تهران در مدارس شبانه و متفرقه دنبال کردم و در سال ۱۳۴۳ موفق به اخذ دیپلم ریاضی شدم. در سال ۱۳۴۵ ش در کنکور شرکت کردم و‌در رشته حسابداری عالی قبول شدم. اما علاقه‌ای به آن نداشتم و نرفتم تا سال ۱۳۴۸ که شرایط سفر به آمریکا برایم فراهم شدو به آمریکا رفتم.

واقعه نادره

در روستای بهرمان قناتی بود که هزار سال سابقه تاریخی دارد . در ایام قدیم چاه وجود نداشت و مردم از آب این قنات استفاده می کردند. سنتی در بین مردم رایج بود که این سنت با عنوان «کف زنی» سالیان سال، نسل به نسل و سینه به سینه نقل و انجام می شد. مرسوم بود هرگاه آب قنات کم شد، به کف قنات ضربه می زدند تا جای آب مشخص شود. مثل مرغ که با پاهایش کف زمین را می کند، کمی از زمین را در جای مشخص شده می کندند و سطح آب زیاد می شد. در ایامی مقنی مشغول کار در قنات بود. خیلی اتفاقی کلنگش به تخته سنگی خورد و صدای آب شنیده شد. سنگ را سوراخ کردند و به حفره بزرگی رسیدند. یک چاه دریا. تا چشم کار می کرد آب بود. منتها سطح آب چند متری پائین تر از سطح قنات بود. برای اینکه بتوانند از آب آن استفاده کنند پایابی (تونل باریکی که بوسیله پله قنات را به سطح آب می رساند) در ست کردند. آب بوسیله یک موتور دیزلی آلمانی با مارک بلاکستون به قنات ریخته می شدو مردم می توانستند از آب آن استفاده کنند. مردم حدود ۳۰،۴۰ سال از آب آن استفاده کردند. بعد از انقلاب سطح برداشت آب زیاد شد و به این علت و نیز در اثر خشک سالی سطح آب چاه دریا پایین رفت و به مرور متروک شدو الان متروکه آن باقی مانده است. به هر حال جزو وقایع نادره محسوب می شود. حتی در آن زمان هم در روزنامه اطلاعات مطلبی در این باره تحت عنوان «سومین چاه دریا در دنیا» چاپ شد. یکی از این چاه دریا ها در آمریکا بود و سومین آن در منطقه نوق و روستای بهرمان.

همچنین ببینید

خانواده

وی در خانواده‌ای نسبتاً ثروتمند به دنیا آمد. او یکی از ۹ فرزند میرزاعلی هاشمی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *