سرخط خبرها
خانه / اخبار / مصلحت ورای منفعت/ محمد هاشمی رفسنجانی از سابقه انقلابی و مبارزاتی برادرش می‌گوید

مصلحت ورای منفعت/ محمد هاشمی رفسنجانی از سابقه انقلابی و مبارزاتی برادرش می‌گوید

اکبر هاشمی رفسنجانی از شخصیت‏ های تأثیرگذاری است که در جای‌جای تاریخ انقلاب ایران رد پایی از او وجود دارد. چه آن زمان که پیش از انقلاب تلاش می‏کرد روند مبارزات را سازماندهی کند و در طول زندان و شکنجه از امنیت مبارزین انقلاب محافظت کرد و چه پس از انقلاب که در قامت یک مصلح کوشید در حل بحران‏ های کشور در جایگاه ‏های مختلف همکاری کند.

سمیرا دردشتی، خبرنگار گروه حافظه؛. شخصیت او همواره با حواشی مختلفی همراه بوده است و مخالفانش سیاست ‏های او به ویژه در دوران ریاست‌جمهوری را موجب شکاف طبقاتی می‏دانند و موافقانش می‏کوشند بر نقش وی در جریان توسعه و سازندگی کشور تأکید کنند. در گفت‏وگو با محمد هاشمی رفسنجانی برادر او تلاش کرده ‏ایم در دومین سال‏مرگ هاشمی نگاهی داشته باشیم به فراز و فرود زندگی او و تغییراتی که در این مسیر داشته است.

فضای قم در سال‏ هایی که آقای هاشمی به این شهر مهاجرت کردند، به چه صورت بود؟
آیت‏ الله هاشمی در ۱۴سالگی سال ۱۳۲۷ به قم آمدند. در آن زمان محیط قم چندان سیاسی نبود و روحانیت هم به اعتبار آیت ‏الله بروجردی که مرجع تقلید بلامنازع بودند، قدرتمند شده بود. به این ترتیب درست است که در این دوران روحانیت در حکومت دست نداشت اما با توجه به نهاد مردمی که در اختیار داشت، قدرت قابل توجهی را در اختیار داشت که چندان کمتر از حکومت نبود. دلیل این امر هم آن بود که رضاشاه جنایات زیادی در کشور کرده بود. وی علاوه بر جنایت معمول حکام، هنگامی‏که به سلطنت رسید بسیاری از زمین‏ه ای مردم را تصرف کرد. مرسوم این بود که خودش یا نماینده او به هر زمینی وارد می‏‏شدند و از آن تعریف می‏کردند، صاحب آن ناگزیر بود که زمین را تقدیم کند.

این امر موجب ظلم زیادی به مردم شد اما حوزه دیگری نیز وجود داشت که او را به رویارویی با مردم کشانده بود و آن مبارزه‏ای بود که با دین و باورهای مردم در دستور کار قرار داده بود. ایران یک جامعه مذهبی و شیعی بود که به شعائر مذهبی پایبند بود. رضاشاه روضه‏ خوانی را ممنوع اعلام کرد، روحانیت در این دوران خلع لباس شدند و زنان را کشف حجاب کردند. این وضع تنها مختص شهرها نبود و در روستاها نیز روند به همین صورت بود. به این ترتیب جامعه مذهبی ایران نسبت به حکومت رضاشاه بسیار بدبین شد و او را به عنوان یک حاکم ظالم، غاصب و بی‏دین ارزیابی می‏کرد که در نتیجه سفر به ترکیه و ملاقات با آتاتورک با برخی از تغییرات آشنا شده بود.

وی بر مبنای آن‏چه دیده بود، قصد داشت آن را در ایران عملیاتی کند ازجمله اینکه قصد داشت خط فارسی را تغییر دهد و موضوع کشف حجاب را از آن زمان با جدیت دنبال کرد. این درحالی ‏بود که حکومت همراه با زور برای تغییر خلقیات مذهبی مردم، در جامعه ایران پذیرفته شده نبود. او در انجام تمامی امور به زور متوسل می‏شد و اگر از او می‏پرسیدند براساس کدام «ماده» قانونی دست به چنین کاری زده است، معروف است که پاسخ می‏داد به «نره» رضاشاه یعنی من کاری به قانون ندارم.

بعد از سقوط رضاشاه که محمدرضاشاه به پادشاهی رسید، قوام‏السلطنه به نخست‏وزیری منصوب شد. از آن‏جا که قوام فردی سیاستمدار و مردم‏دار بود، بسیاری از مواردی را که در دوره رضاشاه منع شده بود لغو می‏کند. مثلا ممنوعیت استفاده از حجاب برداشته شد و افراد در انتخاب حجاب اختیار داشتند، پوشیدن لباس روحانیت که براساس قانون متحدالشکل شدن لباس باید کنار گذاشته می‏شد، بار دیگر آزاد شد. همچنین منع را از برگزاری مراسم عزاداری برداشت و بسیاری از زمین‏های غصب شده در دوره پهلوی اول به مالکین آن‏ها بازگردانده شد.

به همین دلیل زمانی‏که محمدرضاشاه در شهریور ۱۳۲۰ بر سر کار آمد، در ابتدا چهره محبوبی پیدا می‏کند. در نتیجه سقوط رضاشاه و اقدامات قوام که قطعا با هماهنگی و رضایت شاه جدید صورت گرفته بود، روحانیت بار دیگر در ایران قدرت گرفت. خفقان و ظلم دوران پهلوی اول که منجر به مظلوم واقع شدن روحانیت شده بود، بر گستره نفوذ و محبوبیت آنان افزود. این امر از آن جهت بود که مردم ایران همواره به طور سنتی از مظلومین حمایت می‏کردند و با کسانی همراه می‏شدند که مظلوم واقع شده بودند.

در این شرایط طی دهه ۲۰ در قم آیت‏الله بروجردی مرجعیت قدرتمندی بود که نظیر نداشت و سخنانش بسیار مؤثر واقع می‏شد. بعد از سال ۱۳۳۲ تغییراتی در ساختار صورت گرفت و همگام با ملی شدن صنعت نفت توسط مصدق طرح کودتای انگلیسی آمریکایی علیه دولت او عملیاتی شد و شاه را که از کشور رفته بود، به ایران بازگرداندند. در این مرحله آمریکا از شاه سؤال می‏کند که قصد حکومت داری یا سلطنت و او پاسخ می‏دهد که قصد دارم حکومت کنم. چرا که سلطنت مطابق قانون اساسی مشروطه یک مقام تشریفاتی بود.

به این ترتیب برای حکومت کردن شاه، ساواک را تشکیل دادند که همه امور امنیتی و فرهنگی را برعهده داشت و به یک سازمان جنایتکار شکنجه‏گر مبدل شد. در نتیجه این وضعیت شاه مطمئن شد که با توجه به چنین سازمانی در کنار حمایت‏های آمریکا قادر است که هرکاری را در ایران عملیاتی کند. درنتیجه برنامه‏ای تهیه شد که ماهیتی مترقیانه داشت ولی به باور بسیاری از آن‏جا که شاه شخصیتی مترقی نداشت، قصد داشت به این وسیله قدرت روحانیت را در روستاها و شهرها بگیرد و چیزی که پدرش انجام داده بود را به نحو دیگری عملیاتی کند.

به این ترتیب برنامه انقلاب سفید و اصلاحات ارضی را مطرح کرد. آیت ‏الله بروجردی در چند جمله نظر خود را در رابطه با انقلاب سفید اینگونه بیان می‏کنند: «در کشورهایی که اصلاحات ارضی صورت گرفته ابتدا جمهوری شدند و بعد برای اصلاحات ارضی اقدام کردند.» این سخنان برنامه شاه را تا حدودی متوقف می‏کند اما زمانی‏که آیت ‏الله بروجردی در ۹ فروردین ۱۳۴۰ مرحوم شدند، شاه به این نتیجه می‏ رسد که زمان آن فرا رسیده است که خود را از نفوذ روحانیت آزاد کند.

لایحه‏ ای تصویب و به مجلس فرستاده می‏شود که طی آن تغییراتی علیه مذهب رسمی کشور در قانون اساسی ایجاد می‏شود. سوگند به قرآن را به سوگند به کتب آسمانی تغییر می‏دهند. اسلام به عنوان دین رسمی کنار گذاشته می‏شود و ادیان دیگر نیز رسمیت می‏یابند. همچنین حق انتخاب که تا آن زمان تنها برای ذکور وجود داشت به گونه‏ای تغییر کرد که زنان نیز حق رأی داشته باشند. در این لایحه دوبخش یعنی حذف قرآن و حذف اسلام روحانیت و نیروهای مذهبی را تحریک کرد و به میدان آمدند.

در این هنگام حاج ‏آقا روح ‏الله خمینی جلسه ‏ای را در منزل آیت ‏الله حائری که یکی از مراجع بود، ترتیب می‏ دهند و بیانیه ‏ای خطاب به علم تهیه شد که بسیار تند بود. در نتیجه این بیانیه علم عقب‏ نشینی کرد و لایحه از مجلس پس گرفته شد. در نتیجه این اقدام شاه تصمیم خود را برای مقابله با روحانیت جدی‏تر دنبال کرد. در ۵ بهمن ۱۳۴۱ شاه سفری به قم داشت و در آن‏جا توهین‏ های شدیدی به روحانیت کرد و آنان را جمعیتی مرتجع و واپس‏گرا خطاب کرد. زمانی‏که شاه به تهران بازگشت، علما در قم به دعوت امام(ره) جمع می‏ شوند و موضع تندی علیه شاه می ‏گیرند.

در بیانیه تندی که صادر شد، دیگر دولت خطاب قرار نگرفت بلکه مستقیما علیه شخص شاه تنظیم شد. در روز دوم فروردین همزمان با شهادت امام جعفر صادق(ع) که مراسم عزاداری مدرسه فیضیه توسط آیت ‏الله گلپایگانی برگزار شده بود، تعدادی از افراد در حدود ۲۰۰ نفر از زن و مرد را با لباس‏های شخصی، عشایری و روستایی را با چوب و چماق، چاقو به محل مدرسه فرستادند. این افراد که لقب «آزادمردان و آزادزنان» به آنان داده شده بود، مجلس روضه را به‌هم ریختند، شیشه ‏ها را شکستند، قرآن‏ ها و کتاب ‏ها را آتش زدند و برخی طلاب را از طبقه دوم مدرسه به پایین پرت کردند که از این طریق یک زهر چشمی بگیرند.

بعد از این قضیه امام بیانیه تندی دادند و اعلام کردند که من روز عاشورا در مدرسه فیضیه سخنرانی می‏ کنم، خبر این موضوع دهان به دهان منتقل شد و جمعیت کثیری در قم گردآمدند. در بین مردم شماری از همان چماق‏داران که حکومت لقب آزادمردان و آزاد زنان را به آنان داده بود، برای مقابله آمده بودند اما زمانی که با خیل کثیر جمعیت مواجه شدند، وحشت کردند و نتوانستند کاری کنند.

امام سخنرانی تندی انجام دادند و مستقیما شاه را مخاطب قرار دادند و در پاسخ به سخنرانی پنجم بهمن او که گفته بود: «کاری نکنید که من چکمه‏ های پدرم را بپوشم و به قم بیایم.»، امام در پاسخ گفتند: «مردک چکمه ‏های پدرت به پای تو گشاد است.» همچنین امام به ماجرای احضار طلاب به ساواک و شهربانی اشاره می‏ کنند که طی آن از طلاب خواسته می‏ شد به سه چیز کاری نداشته باشند: «اعلاحضرت، آمریکا و اسرائیل» امام در پاسخی تند در این رابطه بار دیگر شاه را مخاطب قرار می‏ دهند و می‏ گویند: «اگر اسرائیلی شدی، اگر آمریکایی شدی، بگو تا مردم از کشور بیرونت کنند. از سرنوشت پدرت عبرت بگیر.» فردای آن روز امام را دستگیر کردند و به تهران بردند و از این‏جا طلاب و شاگردان امام بیش‏تر فعال شدند.

فعالیت ایشان چگونه جنبه مبارزه عملی با رژیم پیدا کرد و از کجا به رویارویی با حکومت پهلوی کشیده شدند؟
شاه تصمیم گرفت با کمک ساواک روحانیون و طلاب مبارز را دستگیر کند و آزار دهد. یکی از کارهایی که در این راستا صورت گرفت، برداشتن معافیت طلاب از خدمت سربازی بود. درنتیجه شماری از آنان دستگیر شدند و برای انجام خدمت سربازی به باغشاه فرستاده شدند. از جمله این افراد آقای هاشمی بود که در آن زمان حدود سی سال داشتند و صاحب سه فرزند بودند. یعنی از سن سربازی عبور کرده بودند اما چون ایشان عنصر مؤثری بود و در همکاری با امام مسائل گوناگونی را برای پیش‏برد نهضت برعهده داشتند، مورد توجه حکومت قرار گرفتند و ایشان را نیز به سربازی فرستادند.

زمانی‏که ایشان به سربازی فرستاده شدند، چندان از قوانین پادگان تبعیت نمی‏کردند. تیمساری که در این زمان فرماندهی باغ شاه را برعهده داشت، فردی بود به نام تیمسار پیروزنیا که فردی مذهبی نیز بود. این فرد آقای هاشمی را به دفتر خود فراخوانده بود تا در مورد رفتار ایشان در پادگان تذکر دهد. آقای هاشمی هم در یکی از موارد اعتراض خود به اجباری که برای عریان حمام کردن سربازان وجود داشت، اشاره می‏کند و با تحکم درخواست می‏کند که باید به سربازان لنگ داده شود.

پیروزنیا این امر را می‏پذیرد. بعد از دوماهی که از حضور آقای هاشمی در پادگان گذشت، متوجه می‏شوند که حضور ایشان در پادگان دردسرساز است. به علاوه ایشان نامه ‏ای به امام که در آن زمان نگران وضعیت بودند، می‏نویسند و از اقدام حکومت برای فرستادن آن‏ها به سربازی حمایت می‏کنند و در رابطه با مزایای سربازی برای طلاب اینگونه شرح می‏دهند: «ما طلبه‏ ها که آموزش نظامی نداشتیم، در این‏جا به لحاظ نظامی آموزش داده می ‏شویم و کاربرد سلاح را می‏ آموزیم. بنابراین بعد از بیرون آمدن خودمان می‏توانیم نیروهایی را تشکیل و آموزش دهیم.» این نامه به دست نیروهای حکومت می‏افتد و در نتیجه این نامه، آنان متوجه اشتباهی می‏ شوند که در این رابطه مرتکب شده‏اند. بنابراین دستور سربازی برای طلاب لغو شد.

آقای هاشمی بخشی از دوران مبارزات خود را در زندان سپری کردند، در این دوران ایشان از چه طریق به پیش‏برد روند انقلاب کمک کردند؟
مدتی بعد از ماجرای سربازی آیت ‏الله هاشمی برای اولین‏بار دستگیر می‏شوند و ایشان را به زندان می‏برند. بهانه این دستگیری کتابی بود که ایشان در همین مقطع با عنوان «سرگذشت فلسطین یا کارنامه سیاه استعمار» به رشته تحریر درآوردند. مقدمه این کتاب ۱۶ صفحه بود که به موضوع استعمار و در رأس آن آمریکا و اسرائیل پرداخته بود.

این نوشته بسیار تند بود و درنتیجه ایشان برای نخستین ‏بار دستگیر شدند. در زندان بسیار شکنجه شدند. چرا که ساواک می‏پنداشت ایشان اطلاعات زیادی دارد و تلاش می‏کردند از طریق شکنجه این اطلاعات را درمورد فعالیت انقلابیون به دست آورند. از این زمان مبارزه جدی آیت‏ الله هاشمی با رژیم آغاز می‏شود و البته صف‏ بندی ‏های انقلابی نیز مشخص می‏شوند. شماری مخالف رویارویی مستقیم با شخص شاه بودند و در حدود قانون اساسی مطالبات خود را تنظیم کرده بودند. تشکیلات سیاسی مانند جبهه ملی و نهضت آزادی بر قانون اساسی زمان مشروطه تأکید داشتند که طی آن تصریح شده بود: «شاه باید سلطنت کند نه حکومت یعنی یک مقام غیرمسئول و تشریفاتی باشد و همه امور را دولت و مجلس در اختیار داشته باشند.» اما امام و روحانیون پیرو ایشان مسئله خود را از سال ۱۳۴۲ مبارزه با شخص شاه و نظام قرار دادند. بنابراین در مواردی که علیه حکومت رخ می‏داد، آن‏ها ابتدا به سراغ آقای هاشمی می‏رفتند.

در زندان اول ایشان به قدری شکنجه شدند که عصب پایشان خشک شده بود و عده‏ای واسطه شده بودند که از زندان آزاد شدند چراکه خبرهای زندان و محاکمات حاکی از آن بود که قصد اعدام ایشان را دارند. البته در هر دوره که ایشان دستگیر شدند، احتمال اعدام مطرح بود. از زمان دستگیری شماری از سیاسیون و علمای آن زمان از جمله آیت‏الله حکیم از نجف پیام داده بودند و خواستار آزادی ایشان شدند و در نهایت بعد از چهار ماه آقای هاشمی آزاد شد.
دومین ‏باری که آیت ‏الله هاشمی دستگیر شدند، زمان ترور حسنعلی منصور بود و به او می‏ گفتند که شما اجازه قتل منصور را از آیت ‏الله میلانی دریافت کردید و ۱۶ هزار تومان به منظور مخارج این امر از ایشان دریافت کرده ‏اید. حتی این اتهام مطرح بود که کلتی که فدائیان اسلام با آن منصور را به قتل رساندند، توسط آیت‏ الله هاشمی به آن‏ها رسیده است و در بازجویی‏ ها تلاش داشتند جزئیات این ماجرا را به آقای هاشمی نسبت دهند.

در آن زمان احتمال ترورهای دیگری از جمله ترور شاه و نصیری رئیس ساواک نیز مطرح بود و آقای هاشمی را در زندان بسیار شکنجه کردند تا از جزئیات این طرح ‏ها اطلاع پیدا کنند. اتهاماتی که در این دوره به ایشان زده شده طیف گوناگونی را شامل می‏ شد و حتی به موضوع فرار از سربازی اشاره شده بود. همچنین در بازجویی ایشان را به عنوان رابط هیأت ‏های مؤتلفه با قم می‏ شناختند که از طرف امام منصوب شده بود. ایشان در پاسخ این اتهامات آن را تکذیب کردند و تنها فرار سربازی را تأیید کردند که آن هم در نتیجه دستگیری مرحله اول ناتمام مانده بود. اما در مورد سایر اتهامات اظهار بی‏اطلاعی کردند.

با این حال بازجویان اصرار داشتند که در این رابطه اطلاعات به دست آوردند و بنابراین بر شدت شکنجه ایشان می‏افزودند. شلاق‏های مداوم سبب شده بود پوست ایشان از بین برود و گوشت‏های بدنشان مشخص شود اما باز هم به شلاق زدن ادامه می‏دادند. به علاوه این شکنجه‏ها با توهین و فحاشی همراه بود. همچنین در مواردی ایشان را به دیوار می‏چسباندند و با چاقو تهدید به بریدن سرشان می‏کردند و برای آن‏که باور کنند چاقو را روی گلویشان خراش می‏دادند.

حتی در موردی برای اهانت ایشان را عریان کردند اما پس از همه این شکنجه ‏ها می‏ گفتند: «همین است، حتی اگر بکشیدم مطلب دیگری ندارم.» بنابراین به قدری ایشان شکنجه شدند که وقتی به زندان باز گردانده شدند از شدت زخم‏ ها نمی ‏توانستند روی تشک زندان دراز بکشند. این‌بار تا بعد از عید در زندان ماندند. آن شب نیمه شب اطلاع پیدا می‏کنند دیگر روحانیونی که با ایشان دستگیر شدند و شمارشان ۱۵ نفر بود که در زندان‏ های قصر و قزل‏قلعه بودند، همه آزاد شدند.

آقایان خلخالی، ربانی املشی و انصاری شیرازی را در همان شب صدا می ‏زنند و به آن‏ها اطلاع می‏دهند که با وساطت آیت‏ الله حکیم آزاد شده‏ اند. آن‏ها به آیت ‏الله هاشمی اطلاع می‏دهند که مسئولان زندان گفته ‏اند چون پای ایشان مجروح است صبر می‏ کنیم زمانی‏که خوب شد، آزاد می‏ شوند. به این ترتیب از آن گروه روحانی تنها آیت ‏الله هاشمی را در زندان نگه داشتند. برخی از افراد هیئت ‏های مؤتلفه و توده ‏ای ‏ها نیز همزمان با ایشان در زندان باقی ماندند. به این ترتیب ایام سال نو را در زندان گذراندند.

روابط آیت‏ الله هاشمی با نیروهای مخالف حکومت در پیش از انقلاب از مؤتلفه تا مجاهدین چگونه بود؟
دو نفر از اعضای مؤتلفه یعنی آقای ابوالفضل توکلی و حاج مهدی عراقی با ایشان آشنا بودند. هیأت ‏های مؤتلفه همان هیأت ‏های مذهبی بودند که برخی از آنان نیروهای مبارز محسوب می‏شدند و از طریق آیت ‏الله هاشمی با امام رابطه برقرار کردند که رابط آن‏ها همین دو نفر بودند. به این ترتیب حکومت سعی داشت از این روابط مطلع شود و از آن‏جا که ترور منصور توسط فدائیان اسلام انجام شده بود که با هیأت‏های مؤتلفه نزدیک بودند، این حساسیت بیشتر شد.

به این ترتیب حکومت به دنبال آن بود که مبارزین را از گروه ‏های مختلف در میان طلبه‏ ها، روحانیون، بازاریان و دانشجویان شناسایی کند. آقای هاشمی با همه این‏ گروه ‏ها رابطه داشتند و به کانون روابط آنان با امام مبدل شدند، به همین دلیل فشارها بر ایشان بسیار زیاد بود و شکنجه ‏های سختی بر ایشان تحمیل شد. در سفر آخری که ایشان در سال ۵۳ به خارج از کشور رفتند که امکاناتی را از کشورهای مختلف برای انقلاب فراهم آورند، در بازگشت به نجف نزد امام رفتند.

امام از ایشان تقاضا می‏کنند که به ایران نروند و می‏ فرمایند که اگر به ایران بروید شما را دستگیر و شکنجه می‏ کنند و من از این امر بسیار ناراحت هستم. ایشان می ‏گوید: «من می‏ دانم که وقتی به کشور وارد شوم، مرا دستگیر می‏کنند اما می ‏توانم تحمل کنم و چون وجود من در کشور ضروری است باید به ایران بازگردم.» ایشان وارد ایران می ‏شوند و اتفاقا پیش‏بینی امام درست بود، در مرز گذرنامه ایشان را می‏ گیرند و بعد از ده روز خودشان را دستگیر می ‏کنند. این‌بار بدترین شکنجه ‏ها را به کار بردند. پایشان را شکستند، استخوان سینه آسیب دید و ایشان را داغ زدند. با این حال تحمل کردند ولی محکوم شدند و تا چند روزی پیش از بهمن ۱۳۵۷ در زندان باقی ماندند.

در رابطه با مجاهدین هم باید اشاره کنم که اولین گروه مسلحانه ‏ای که در ایران اعلام موجودیت کردند، چریک ‏های فدایی خلق بودند که از مرام مارکسیستی تبعیت می‏ کردند. بعد از مدتی مجاهدین نیز به عنوان مسلمانان مسلح اعلام موجودیت کردند. در آن موقع مذهبیون از مجاهدین حمایت می‏ کردند. نهضت آزادی یک تئوری داشت که به آن تئوری سه‌بعدی می‏ گفتند و معتقد بودند که مبارزه سه بعد ایدئولوژیک، سیاسی و نظامی دارد.

بعد ایدئولوژیک در حوزه انجمن‏ های اسلامی در دانشگاه ‏ها و هیأت‏ ها بود، بعد سیاسی در نهضت آزادی بود و بعد نظامی نیز در سازمان مجاهدین خلق معنا می ‏یافت. این تعریف در میان مذهبیون موجب حمایت آن‏ها از مجاهدین خلق شد اما زمانی که سال ۱۳۵۲ مجاهدین تبدیل به منافق شدند، درون خود تصفیه ‏ای ایجاد کردند و به تعبیر خودشان به این جمع ‏بندی رسیدند که اسلام کارآیی ندارد و مارکسیسم را به عنوان مرام عملیاتی خود برگزیدند، آقای هاشمی نیز رابطه خود را با این گروه قطع کردند و در مجموع حمایت مسلمانان از آنان به پایان رسید. این وضعیت موجب شد که مجاهدین از همان سال به دشمن آقای هاشمی مبدل شوند و تبلیغات زیادی علیه ایشان انجام دادند و در جزوات، نشریات و مقالات خود تهمت‏ های زیادی را متوجه شخص ایشان کردند.

با گروه ‏های دیگری که مخالف حکومت پهلوی بودند، ایشان رابطه خوبی داشت. از جمله به نهضت‏ آزادی، جبهه ملی، هیأت‏ های مؤتلفه، هیأت انصار و دانشجویان نزدیک بودند. در سفری که ایشان به لبنان و سوریه داشتند، با شماری از ایرانیانی که به آن‏جا رفته بودند مانند آقای محمد غرضی، آقای آلادپوش، آقای محمد منتظری و خانم دباغ که با جریان‏های مبارز سوریه، لبنان و فلسطین در ارتباط بودند، دیدار کرد و به آنان کمک می‏کرد. گروه‏ های دیگری مثل اتحادیه انجمن ‏های اسلامی اروپا و آمریکا نیز بودند که آیت‏ الله هاشمی با آنان ارتباط داشت و کمک‏ های فکری و مادی به آن‏ها می ‏کرد.

نقش آیت‏ الله هاشمی در شورای انقلاب بسیار پررنگ بود. این شورا چگونه تشکیل شد و ساز و کار فعالیت آن به چه صورت بود؟
زمانی‏که آقای مطهری به پاریس رفتند، امام دستور دادند که شورای انقلاب تأسیس شود. ایشان پنج نفر را به این منظور انتخاب کردند و قرار شد سایر اعضا توسط این پنج نفر انتخاب شوند. این پنج نفر عبارت بودند از: آقایان مطهری، بهشتی، باهنر، موسوی اردبیلی و هاشمی. این هسته اولیه بعدا خودشان افراد دیگری را انتخاب کردند.

آیت ‏الله هاشمی در این رابطه می‏ گویند: «ما تصمیم گرفتیم ترکیب شورای انقلاب به صورت پنجاه پنجاه انتخاب شود یعنی نیمی از افراد از میان روحانیون باشند و نیم دیگر از افراد سیاسی انتخاب شوند.» تصمیم گرفته شد نفراتی چون: آقایان سیدمحمود طالقانی، سید علی خامنه‏ ای، مهدوی کنی، احمد صدر حاج‏ سید جوادی، مهندس بازرگان، دکتر سحابی، مهندس کتیرایی، سرلشکر قرنی و سرتیپ مسعودی به عنوان اعضا انتخاب شدند. یعنی به آن پنج نفر اولیه سه روحانی اضافه کردند، دو نفر نظامی و دیگران سیاسی بودند. البته ترکیب اعضا ثابت نماند و در دوره‏ های مختلف شماری از افراد به ترکیب شورا اضافه شدند و برخی کنار رفتند. جلسات به صورت محرمانه و سری در خانه‏ های افراد برگزار می‏شد و صورت‏ جلسه و یادداشت‌برداری انجام نمی‏ شد که موضوع آشکار نشود. تا اینکه بعد از پیروزی انقلاب نخستین جلسه ‏ای که تشکیل شد، اقدام به انتخاب دبیر کردند.

بعد از انقلاب در زمان مسئولیت ایشان در مجلس بحران ‏های بسیاری وجود داشت، عملکرد ایشان در رابطه با حل این بحران ‏ها چگونه بود؟
اولین مسئولیت رسمی ایشان پس از انقلاب در وزارت کشور بود و کار برگزاری انتخابات را برعهده داشتند. با تشکیل مجلس ایشان به ریاست مجلس در آمدند و سه دوره در این سمت خدمت کردند و موضوعات بسیار مهمی در دوران ریاست ایشان به مجلس ارجاع داده می‏شد. از کارهای مهم مجلس در این دوران یکی عزل بین‏صدر بود. مسئله دومی که در دوران اوایل انقلاب اهمیت داشت و امام اختیار حل آن را به مجلس واگذار کرد، بحران گروگان‏های آمریکایی بود که مجلس با ریاست آیت‏الله هاشمی به موضوع رسیدگی کرد و با آزادی گروگان‏ ها بحران مرتفع شد.

مسئله مهم دیگری که در دوره ریاست ایشان بر مجلس اهمیت داشت، موضوع فرماندهی جنگ بود که آیت‏الله هاشمی از سوی امام به عنوان جانشین ایشان در ستاد نیروهای مسلح انتخاب شدند. در ادامه موضوعات مهم دیگری برای کشور ایجاد شد که آیت‏الله هاشمی در جریان آن نقش مهمی ایفا کرد. موضوع پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و متعاقب آن آزادی اسرا و پایان جنگ بود. بحث دیگری که پس از پایان جنگ به وجود آمد و می‏توانست به بحرانی اساسی برای انقلاب مبدل شود، موضوع رحلت امام و مسئله جانشینی ایشان بود که آیت‏الله رفسنجانی در این زمان از اعضای مجلس خبرگان رهبری بودند و نقش مهمی در این مسئله ایفا کردند. همچنین بحث اصلاح متمم قانون اساسی در همان زمان اتفاق افتاد.

در قانون اساسی اولیه یکی از شرایط رهبری مرجعیت بود. با پیشنهاد آیت ‏الله رفسنجانی و دستور امام هیأتی برای رسیدگی اصلاح قانون اساسی تشکیل شد. در این راستا چند موضوع در رابطه با قوه مجریه و قضائیه در دستور کار قرار داشت. حذف نخست‌وزیر و اصلاح نظام ریاستی، وضعیت صدا و سیما و مسئله مرجعیت که در نهایت شرط اجتهاد جایگزین آن شد. کار این شورا تمام نشده بود که امام رحلت کردند اما با رفراندومی که برگزار شد متمم جدید قانون اساسی به تصویب رسید و رهبری انتخاب شدند. به این ترتیب در دوران ریاست ایشان بر مجلس مسائل بسیار مهمی مطرح بود که ایشان تلاش بسیاری برای حل و فصل آن داشتند.

به نظر می‏رسد در چندین مقطع آیت ‏الله هاشمی علاقه‏ مند به ترمیم روابط با آمریکا بودند، در مجموع نظر و عملکرد ایشان در رابطه با آمریکا به چه صورت بود؟
زمانی پس از انقلاب در حدود سال ۶۰ تصمیم گرفته شد که جمهوری اسلامی دیگر خواهان مرگ کسی نشود. مردم شعار «مرگ بر بنی‏ صدر» می‏ دادند، آقای هاشمی در نماز جمعه از مردم تقاضا کرد که مرگ بر کسی نگویند. باز در دورانی شعار «مرگ بر بازرگان» مطرح شد که باز ایشان درخواست کرد که این شعار داده نشود. در مورد شعارهایی که به دولت‏ ها داده می ‏شد نیز ابتدا شعار «مرگ بر شوروی» حذف شد چرا که با فاصله گرفتن از سال‏ های نخست انقلاب مشکلات کشور با این دولت زیاد نبود.

در مورد شعار «مرگ بر آمریکا» نیز نظر آیت ‏الله هاشمی این بود که می‏ گفتند: «ما در جلسه‏ ای با حضور امام تصمیم گرفتیم این شعار حذف شود و ایشان هم پذیرفتند.» اما عده‏ای از اصولگرایان آن روز و امروز مانند حسین شریعتمداری و احمد توکلی با این فراز از صحبت آقای هاشمی موافق نیستند. من خودم در این زمینه خاطره ‏ای از امام دارم که نشان می‏ دهد سخن آقای هاشمی درست است. این تجربه مربوط به دوران حضور من در سازمان صدا و سیما است.

سپاه پرچم آمریکا را روی زمین نقاشی می‏ کرد و روی آن رژه می‏رفت و حتی در برخی مراسم پرچم را آتش می‏ زدند و ما نیز در صدا و سیما فیلم می‏ گرفتیم و پخش می‏ک ردیم. امام فرمودند پرچم نهاد مردم و ملت آمریکا است و ما دشمنی با ملت آمریکا نداریم. ما جلوی پخش این فیلم‏ ها را گرفتیم و «شعار مرگ بر شوروی» را نیز از برنامه‏ های صدا و سیما حذف کردیم. بعد از آن روز من با امام ملاقات کردم و ایشان به من فرمودند چه کسی به شما گفته است شعار «شعار مرگ بر شوروی» را حذف کنید اگر آن را حذف می‏کنید باید «مرگ بر آمریکا» را نیز حذف کنید. من به صدا و سیما بازگشتم و قرار شد هر سه شعار «مرگ بر شوروی»، «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» را بار دیگر پخش کنیم. این افرادی که مخالف حذف مرگ بر آمریکا هستند، موضوع حذف مرگ بر شوروی را از قول امام تأیید می‏ کنند اما نمی‏ پذیرند که ایشان در مورد مرگ بر آمریکا نیز چنین نظری داشتند. در‏حالی‏ که ایشان به خود من تذکر دادند که اگر قرار است یکی از این دو شعار حذف شود، باید هر دو را حذف کرد.

در مورد رابطه اقتصادی با آمریکا نظر آیت‏ الله هاشمی به چه صورت بود؟
بعد از پیروزی انقلاب، بسیاری از تجهیزات فنی به ویژه در ارتش آمریکایی بود و در زمان جنگ بانک مرکزی بخش‏نامه‏ای صادر کرد که خرید و مبادله اقتصادی با آمریکا بلامانع است. در ابتدا برای این موضوع گشایش اعتبار صورت نمی‏گرفت اما با این بخشنامه که در زمان نخست‏وزیری آقای موسوی و در بحبوحه جنگ بود، این موضوع بلااشکال شد. بعدا در دولت آقای هاشمی ایشان مصوبه‏ای را به شورای امنیت بردند و در آن‏جا تصویب شد که به جز رابطه سیاسی بقیه روابط با آمریکا مجاز است و به این ترتیب روابط اقتصادی، فرهنگی، آموزشی و حتی اطلاعاتی با آمریکا آزاد اعلام شد. رهبری نیز این موضوع را تأیید کردند و به آن عمل می‏شد اما آمریکایی‏ها به تعهدات خودشان عمل نمی‏کردند.

براین اساس وقتی قرار شد قرارداد عسلویه امضا شود، گاز را شرکت کونکو از آمریکا برنده اول مناقصه شد و آقای هاشمی نیز این موضوع را اعلام کرد و قرار بود قراردادی به این منظور منعقد شود. این امر در زمان ریاست‌جمهوری کلینتون بود و دولت آمریکا این موضوع را وتو کرد. بنابراین مصوبه داماتو را در آمریکا به تصویب رساندند که بر اساس آن هیچ شرکت یا تاجری حق نداشت بیش از ۴۰ میلیون دلار با ایران معامله کند. بنابراین با تصویب این قانون در آمریکا، طرح روابط اقتصادی با آمریکا در آن دوران به نتیجه نرسید.

بسیاری بر این باور هستند که پروژه سازندگی که در دوره ریاست‌جمهوری آقای هاشمی دنبال شد، چهره ایران را به لحاظ توسعه اقتصادی و صنعتی دگرگون کرد اما همزمان این طرح‏ها آسیب‏ های اجتماعی گوناگونی را به دنبال داشت و موجب ایجاد شکاف طبقاتی شد که حتی در پیش از انقلاب نیز سابقه نداشت، دولت هاشمی تا چه میزان پیش‏بینی این عواقب را کرده بود و برای آن برنامه داشت؟
شرایط اقتصادی کشور بعد از جنگ بسیار نامساعد بود. بحث خرابی‏ های زمان انقلاب و دوران شاه وجود داشت و بعد از انقلاب نیز هشت سال جنگ با صدام موجب شد که تمام زیرساخت ‏های اقتصادی کشور از بین برود. به این ترتیب پس از جنگ در ۱۶ استان، ۸۳ شهر و بیش از ۲۷۰۰ روستا ما تخریبی در حدود ۱۰ درصد تا ۱۰۰ درصد داشتیم. (استان منظور تعداد استان‏های آن زمان است نه تعداد فعلی) در نتیجه تقریبا کشور در اکثر نقاط آسیب‏هایی را متحمل شده بود و زیرساخت‏های آن از میان رفت. به علاوه زمانی‏که آیت ‏الله هاشمی به ریاست‌جمهوری رسیدند، خزانه خالی بود و ایشان با توجه به نوع مدیریتی که داشتند و ضرورت ‏هایی که شناسایی کردند مانند تقویت نیروهای نظامی و ارتش، رفاه برای مردم و… کارهایی را صورت داد که طبعا موضوعات حاشیه‏ای را در پی داشت.

برای پیش‏گیری از این آسیب‏ ها ایشان لایحه‏ ای را به منظور تأمین اجتماعی به مجلس دادند. عنوان این لایحه «چشم ‏انداز ۱۴۰۰» بود که شرایط کشور در این چشم ‏انداز ترسیم شده بود. این لایحه در زمان دولت آقای خاتمی پس گرفته شد و بعدا که آقای هاشمی در سال ۱۳۷۶ به مجمع رفتند با رهبری توافق کردند که این لایحه را در مجمع تشخیص مصلحت تصویب کنند و سیاست‏ های کلی آن برای اعلام به رهبری داده شود. این کار صورت گرفت و به عنوان چشم ‏انداز ۲۰ ساله ۱۴۰۰ به تصویب رسید. در آن لایحه همه این مسائل در حوزه ‏های گوناگون اقتصادی، فرهنگی، علمی، فنی و… دیده شده است و برنامه چهارم توسعه بر مبنای این لایحه بود اما در دولت احمدی ‏نژاد برنامه چهارم توسعه نادیده گرفته شد و تنها ۳۰ درصد آن را اجرایی کردند. بنابراین بسیاری از مشکلاتی که در سال‏ های آتی از این زاویه ایجاد شد، منشأ آن را باید در دولت احمدی‌نژاد جست‏وجو کرد.

رابطه آقای هاشمی با جناح‏ های مختلف سیاسی چگونه بود؟ به نظر می‏ رسد از اوایل انقلاب تا هنگام درگذشت ایشان تغییرات زیادی در رابطه ایشان با جناح ‏های مختلف سیاسی صورت گرفت. این امر ناشی از تغییر ایشان بود یا تحولی در رویکرد جناح‏ های سیاسی محسوب می ‏شد؟
آقای هاشمی در مسائل مختلف ثابت قدم بود و تنها یک مبنای اساسی در این مورد داشت و آن مصالح انقلاب بود اما در مورد جناح ‏ها و احزاب سیاسی باید تغییر رویکرد در رابطه با‏ آقای هاشمی را درون انگیزه ‏های آن جناح‏ها و احزاب جست‏وجو کرد. آقای هاشمی هرگز به هیچ تشکیلاتی وابسته نبود. فراجناحی عمل می‏ کرد و هرکجا تشخیص می‏داد امری به مصلحت نظام است، آن را مطرح می‏کرد اما جناح ‏های سیاسی در دوره ‏های مختلف به آقای هاشمی نزدیک می‏ شدند و شاید با این هدف بود که تصور می‏ کردند از طریق ایشان می‏ توانند به قدرت نزدیک شوند و در جریانات سیاسی مختلف پیروزی به دست آورند. تا جایی که من شاهد این مسائل بودم تغییر از آقای هاشمی نبود بلکه تغییر از دیگران بود که یک روز فاصله می‏ گرفتند و یک روز نزدیک می‏ شدند.

درباره ی admin2

همچنین ببینید

واکنش به اظهارات روحانی درباره ژاپن ناشی از تفاوت فرهنگی است

محمد هاشمی: «شاهدیم که اظهارات آقای روحانی با واکنش‌های بسیار همراه می‌شود.این را هم در …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *